دورگردون
به پشت سرکه می نگرم خودم را می بینم پروخالی
پرم از تجربه های تلخ پراز خیال پرازدلخوشی ها وامیدهای واهی،پر از حسرت روزهایی که آرزو کردم ونیامدند
می رسم به کودکیِ دور ،نوجوانی پرشور،به جوانی پرازهیجان وآشوب پر از اشتباه یا شاید همدرست
به زندگی های زیسته ونزیسته
واکنون پرم از دلتنگی پرم از حسرت پرم از اندیشیدن ونیاندیشیدن وخالی م از حضور از بودن از خواستن ها دیدن ها رفتن ها ماندن ها امدن ها ونیامدن ها
رسیده به میانسالی با کوله باری از اندوه ،خالی ازشور نشاط وهیجان، تکرار تکرار تکرار ،خسته از این تکرار، دلبسته به این تکرار بازهم، وهم ،خیال وامید
مانده با موهای سپید صورت خسته چشم های خالی تر از خالی با خودم می گویم
«موی سپید رافلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریده ام»!
آه عمیقی می کشم!
وزندگی بازهم مرا فرا می خواند با تمام تکرارهایش شاید همین تکرارها زیباست شاید!
کیم وچیم ؟؟ «نه فرشته ام نه شیطان کیم وچیم همینم»
نمیدانم!
فقط می دانم مجال اندک است وحوصله تنگ!
ومن پر ازسوگ ام سوگ هایی که به تعویق افتاده اند و فرصت زاری نداشتم ،اکنون حوصله ونای سوگواری ندارم!
با خودمی گویم
«کنون با بارپیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را»؟!
نه !!!!!
هرگز!!!!
زندگی همین هست همین بوده وشاید همین خواهد بود!
تسکینی؟؟؟؟
نمی یابم
«دور گردون گردوروزی برمراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور»
حرف مفت ،زر زیادی
شاعرها همیشه حرف مفت میزنن حال دوران دائما یکسان هست !وحداقل برای ما به قول معروف معمولی ها
باخودمی گویم بس کن پیرزن !
و روزمرگی مرا به خودفرامیخواند