کلافه گی

نمی تونم به عقب برگردم وانتخاب هامو تغییر بدم

قسمت وحشتناک ماجرا اینجاست که حتی برای چند ماه یا چندسال باقی مانده زندگی هم نمی تونم انتخاب بکنم چون وابسته به انتخاب های قبلی م هستن

اصلا نمیدونم من انتخاب کردم یا انتخاب ها منو انتخاب کردن

همینه که هست !

وقتی فکر میکنم به اینکه چرا حواسم نیست دلیلی جز خودم نمی بینم

من خودم میخوام که حواسم نباشه یعنی چجوری بگم برام مهم نیست

یه تغییر کوچیک میتونه تحول بزرگی تو زندگیم ایجاد کنه،متاسفانه نمیشه

دیروز عصر به توصیه اطرافیان رفتم بیرون چنان بهم ریختم که تا پاسی از شب نمی تونستم ذهنمو آروم بکنم

همه چی درهم وبرهم وبهم ریخته بود،یه شلوغی آشفته

عجیب کلافه کننده بود

همون شعر پست قبل به ذهنم متبادرشد

شهری که درآن خانه دارم به شهری که در من خانه دارد شبیه نیست!

تنهایی

سلام ای غرابت تنهایی!

خل وچل

قدیم میگفتن اونایی که با خودشون حرف میزنن خل وچل ن

جدیدن میگن اونایی که با خودشون حرف میزنن بهره هوشی شون بالاست

نمیدونم خلم یا باهوش

فک کنم از عوارض بالا رفتن سنه

بی حواس

شاعر میگه شاید مردم ،حواسم نیست

من واقعا مردم

مردن فقط زیر خاک رفتن نیست !

مردن های دیگه ای هم هست

من دیگه خیلی مردم خیییییلی

باید سعی کنم یه کم زنده بشم ،دیگه وقتشه

من

درزندگی بعدی ام محال است«من»باشم...

خفته درپای تپه ای دور

گلی وحشی خواهم بود!

که پروانه ها برآن می آسایند!

شایدم بچیندش کودکی‌

شاید

غم

غمگینم بسیار

.

.

.

شهری که درآن خانه دارم،

به شهری که در من خانه دارد،

شبیه نیست!