کار

یه عالمه کار دارم

این هفته دلم میخواست برم یه جایی که نشد

حوصله م مزه زهرمار میده( مزه داره؟؟؟🤔 زهرمار رومیگم)

دل

دلم عجیب گرفته

یه دلتنگی عجیب

نه برای شخص یا مکان یا یه چیز خاص

یه فشردگی مبهم توی قلب

چرادلتنگ میشیم اصلا؟؟؟

تا حالا دلتنگ شدید؟

آدمیزاد هم موجود عجیبیه ها

بازی روزگار

دیشب از اون شب هایی بود که باید به خودم تشر میزدم

نهیب میزدم از خودم گله گی میکردم که بازم خامی کردم

کی عاقل میشی رز؟؟؟؟

خودمو نبخشیدم من هیچ وقت باخودم مهربان نبودم

آرزو چیه؟؟؟ چه آرزویی دارم؟؟؟

آرزویی ندارم!

اما رویا تا دلت بخاااااد داشتم ( حالا ندارم)

رویا چیه؟

فربیه دروغه

همش سرابه

برآورده کردن آرزوهای دیگران میتونه یه هدف باشه برای زندگی؟

شاید!!!

اما من از کجا بدونم کی چه آرزویی داره؟؟؟

فرض محال فهمیدم

توان برآورده کردنشون رو دارم؟؟

به آرزوهای اطرافیانم فکر می کنم

ما در این بازی همه بازیگریم!

هیشکی نمیدونه چی میخواد

یه مشت متوهم دور هم جمع شدیم

سکوت

گاه سکوت معجزه می کندوتو می آموزی که همیشه بودن در فریاد نیست

همه اخطارها زنگ ندارند عزیز

گاهی سکوت آخرین اخطار هست

بازی زندگی

بالاخره یه روزی میرسه که دل صاحب مرده آدم با مغزش تبانی میکنه

اون روز مرگ احساس ،مرگ عاطفه ،مرگ عشق ،مرگ آدمه

رنج میکشی عذاب میکشی اما از دل اون رنج از دل اون عذاب یه چیز دیگه متولد میشه

یه آدم اهنی!

شاید، بی قلب بی دل وبی احساس

تبدیل شدن به آدم آهنی درد داره ولی بعدش سرمیشی

اون سرشدگی بعدش میارزید

بعد اون سرشدگی دیگه زندگی نمی چسبه

چون‌میفهمی رکب خوردی فریب خوردی

که عشق دروغ بود زندگی فریب بود

که آدما بازیگرن که زندگی بازیه

تو‌هم‌قسمتی از بازی شون بودی

اونا هم بودن

بازی زندگی

همه در نهایت می بازن

بعد جورهم می بازن

تمام

به مادرم گفتم تمام شد!

گفتم همیشه پیش از آن که فکر کنی تمام می شود

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

ماه من

ماه امشب خیلی ماه بود🌙

روز

دیشب زودتر از اون چیزی که فکر میکردم خوابم برد

وسپیده سرزد ویه روز دیگه شروع شدوبه سرعت هم سپری

یادگرفتم برای هیچ چیزی تقلا نکنم حتی برای زندگی

خواب که جای خود دارد

تا اینجای زندگی هم بیخود دست وپا زدم

تاچه پیش آید

شب

یه جایی خونده بودم

وشب را مایه آرامش شماقراردادیم(یه همچی چیزی)

ولی من شب رو دوس ندارم

دوشب پیش مثل خر ، عر زدم از گریه( بی علت)

شایدم مغزم تشخیص گریه داد

امشب تنهام

سوت وکور

شام درست نکردم ، رفتم بیرون بخورم که منصرف شدم

با بیسکویت وشیر کاکائو سر کردم

گاهی شبا از خوابیدن هم می ترسم نه ازاون ترس های معمولی ( ترس از دزدو آدم ها یا جن وپری وماورا واینا یا ترس از مردن)

یه ترس مخصوص

ترجیح میدم بیدار بمونم

خواب اگه خواست خودش میاد سراغم

بالاخره سپیده سر میزنه