زندگی

گابریل گارسیا مارکز

در کتاب صد سال تنهایی

" درواقع برای او زندگی مهم بود، نه مرگ!

وبه همین جهت وقتی حکم اعدام رابه او اطلاع دادندبه هیچ وجه نترسید وفقط احساس دلتنگی کرد"

شاید وقتی دیگر

به نظرم توضیح دادن یه ضرورته

اما توضیح برخی موقعیت ها ورویدادها سخت وپیچیده است

نیاز به زمان ومکان خاصی داره، صبوری میخواد

شاید باید پیش بیاد!مثل عشق دریک نگاه

شاید وقتی دیگر......

بدون عنوان

هر سخن کز دل برآید

لاجرم بردل نشیند

مجموعه تهی

خیلی تهی ام خالی از همه چیز

من مجموعه تهی هستم

پرازهیچ ام

روزگارم پراز شگفتی

پر از وهم پراز خیال

گاهی هوس می کنم یه نخ سیگارروشن کنم وزندگیم را دود کنم

به ته خط می رسم ولی باز ادامه میدم

چی شد به اینجا رسیدم؟؟؟؟

سناریواول:

یه روز سرد زمستانی بعد بارش سنگین برف

مرد که سنی ازش گذشته ،موهاش سفید شده، کمی چاقتر شده ،صورتش تکیده ترو چشماش فرورفته تر، چین های پیشانیش عمیق تر

پالتوی کتی آبی رنگی پوشیده با شلوار پشمی وشالی پیچیده دور گردن

یقه پالتو رو بالا کشیده ،گوشاش از شدت سرما سرخ شده ،گونه هاش گل انداخته و مشغول پیاده روی تو شهر بزرگ وغرق درافکار خود، یقه پالتو رو بالا داده و با دستاش دو طرف یقه پالتو رو گرفته

زن درحالی که بخار از دهانش خارج میشه با دستکش های چرمی و کاپشن کرم رنگ ونیم بوت با موهای خاکستری از سمت مقابل پیاده رو به مرد نزدیک میشه در حالی که به مرد خیره شده ناخودآگاه به سمتش میره

تلاقی دو نگاه و سلامی که ناخودآگاه از دهان زن خارج میشه

مرددر ذهن خودش :آیا این همونه؟؟؟

بهم می رسن و دست های هم رو به نشانه دوستی میفشارن

مرد ، زن را به نوشیدن قهوه ای دعوت می کند

در کافه دنجی مقابل هم می نشینند و سکوتی مرگبار بینشان حاکم می شود

مرد می پرسد ؟ اینجا چیکار می کنی و.....

سناریو دوم: زن زودتر از آن چیزی که فکرش رو بکنی می میره

مرد چند ساعتی شاید چند روزی ناراحت میشه بامغز ربوتیک خودش وبا تحلیل های منطقی خودش با این قضیه راحت کنار میاد شب زودتر میخوابه تا فردا بره نون داغ بخره

شاید روزی اتفاقی از کنار قبرش عبور کنه وبا خودش بگه عجب !

وبه رسم تاسف آهی بکشه وسری تکون بده

سناریو سوم

مرد وزن هیج کدوم کار خاصی نمیکنن

مخصوصا زن

درسکوت کامل خبری بازنشسته میشن مرد همیشه خسته وافسرده

زن مشغول کارهای روزمره مثل همیشه خالی وتهی از همه چیز

هردو پراز روزمرگی ها

هر روز به پیری وحشتناک ومرگ نزدیکتر میشن

شاید روزی همو ببینن ولی حتی جرات نمیکنن به هم سلام کنن

واین وحشتناکه

سناریو چهارم

زندگی پر ازشگفتی وسورپرایزه

هیچ وقت اونی نمیشه که ما فکر می کنیم!!!!

خاطرات

به نظر من زمان لازمه تا مغز برخی خاطرات تلخ رو کنار بذاره

هر چند کامل از ذهن پاک نمیشه

این روزها اصلا خاطرات خوبی برام نیستن

اصلا بهشون فکر نمی کنم ولی ناخودآگاه اون لحظه ها اون اتفاقات تلخ میادتو ذهنم ورخنه میکنه تو وجودم

غم سایه میندازه رو زندگیم

یاد گرفتم در برابر هجوم خاطرات مقاومت نکنم

وقتم رو کامل پرمی کنم تا اسیر شون نشم

خاطرات که میان گاهی اشک از چشام سرازیر میشه بازم مقاومت نمی کنم

میذارم اشک ها رو صورتم سر بخورن بلکه دلم کمی آروم بگیره

امیدوارم تکرار نشه این کابوس ها ، به این امید زنده ام

"چه ها که بر سرما رفت وکس نزد آهی

به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست"

یه اتفاق خوب باعث شد از تلخی این روزا کم بشه

خیلی تاثیر داشت تو حس وحالم

بعضی روزا تکرار نمیشن

می نویسم بماند تا بدونم که گاهی دل قوی دارم ، به خودم میگم رز !هنوز زندگی های زیادی مونده که نزیستی

وقت برای مردن همیشه هست

به قول شاعر

"دل قوی دار سحر نزدیک هست"

شاید

سورپرایز

دیگه هیچ وقت اون آدم سابق نمیشم

روزگار هر چی جلوتر میرم بیشتر سورپرایزم میکنه

خواب

کابوس ها ولم نمی کنن

خانواده

به قول دیالوگ معروف تام شلبی

سلامتی خانواده که گاهی پناهگاهی در برابر طوفان هستن و گاهی خود طوفان

تشویش

خیلی دلهره وتشویش دارم

بارون میباره

چه بارونی!

دلم میخواد برم تو خیابون زیر آسمون شب زیر بارون بشینم رو به آسمون داد بزنم

بسه خستم

ببار ای بارون ببار ، با دلم گریه کن خون ببار

بر شبهای تیره چون زلف یار ، بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون

آهنگ‌ دشتی ببار ای بارون از محمدرضا شجریان

آهنگ

چندروز پیش یه آهنگ بوشهری شنیدم به دلم نشست

آهنگ :قطار خالی یا همون :دریا چه اسم قشنگی!

من همون لنجی هستم که تو دریا راهشو گم کرد!

غم ودلتنگی

بیتوته ی کوتاهی ست جهان

درفاصله ی بین گناه ودوزخ

خورشید چون دشنامی برمی آید

وروز

شرمساری جبران ناپذیری ست

...

درخت جهل معصیت بار نیاکان است

ونسیم وسوسه ای ست نابکار

مهتاب پاییزی

کفری ست که جهان را می آلاید.

...

هر دریچه ی نغز برچشم انداز عقوبتی می گشاید

عشق !رطوبت چندش انگیز پلشتی ست!

و آسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی وبرسونوشت خویش گریه ساز کنی

...

چشمه ها از تابوت ها می جوشند

وسوگواران ژولیده آبروی جهان اند

عصمت به آینه مفروش!

که فاجران نیازمند تران اند

پ .ن‌ :جاهایی که دوست داشتم نوشتم!

من وتو

نه تو آنی که همانی

من نه آنم که تو دانی!

اسب سرگردان!

ویدیویی وایرال شده از اسبی که تو اتوبان تهران -ساوه خلاف جهت خودروها درحال دویدن بود

با سرعت

بدون زین

بدون‌ یراق

رها آزاد وحشت زده

کپشن زده بود بعد برخورد با یه خودرو تلف شده

چقدر باهاش همذات پنداری کردم

به نظرم زندگی ،آزادی ،ترس ومرگ، سنت ومدرنیته همه رو یه جا به تصویر کشیده بود

من همون اسبم

فیلم واقعا سورئال بود!

خواب

تو این هوای نسبتا سرد باید بچسبی به پتو وبخوابی

سخته بیدارشدن ورفتن سرکار تکراری تو محیط تکراری با آدمای تکراری

چاره ای نیست

زندگی چه بی رحمانه زیباست!

خوابم میاد خیلی