گرما

هوا بس ناجوانمردانه گرم است

یه جوری هوا گرمه که نمیشه پا رو از خونه گذاشت بیرون ،بخارپز میشی

بعد غروب دلم به این نسیم یواش خوشه

زندگی تازه شروع میشه

تا چه پیش آید!

تقدیر

زندگی جریان داره و نفسی می آید ومی رود

امید که روزهای پیش رو ،روزهای بهتری باشد

تقدیر هرچه باشد گریزی نیست

فعلا قرار بر مدارا گرفته

امید که این مدارا پایدار باشد

گریز

به جز عزیمت نابهنگامم گریزی نیست

تا بعد

نگرانی

حالم مثل این بیته

بخشای برآن مرغ که خونش ،گه بسمل

برخاک بریزند و تپیدن نگذارند!

کدام

دربحبوبه جنگ و آتش وخون

پرم از دلهره وتشویش

ماجراهای خوان هفتم تمامی ندارد!

کشتی پرتلاطم افکارم در دریای امید ونامیدی شناور است

به کدام ساحل برسد نمی دانم؟

ساحل زندگی یا مرگ؟