یه جایی خونده بودم

وشب را مایه آرامش شماقراردادیم(یه همچی چیزی)

ولی من شب رو دوس ندارم

دوشب پیش مثل خر ، عر زدم از گریه( بی علت)

شایدم مغزم تشخیص گریه داد

امشب تنهام

سوت وکور

شام درست نکردم ، رفتم بیرون بخورم که منصرف شدم

با بیسکویت وشیر کاکائو سر کردم

گاهی شبا از خوابیدن هم می ترسم نه ازاون ترس های معمولی ( ترس از دزدو آدم ها یا جن وپری وماورا واینا یا ترس از مردن)

یه ترس مخصوص

ترجیح میدم بیدار بمونم

خواب اگه خواست خودش میاد سراغم

بالاخره سپیده سر میزنه